May 23, 2020

گذری به گلستان عشق و دوستی

گذری به گلستان عشق و دوستی

آرزو میکنم دل هایمان غم و اندوه و نگرانی و دردی نداشته باشد که البته یک آرزوست و امیدوارم به حقیقت بپیوندد. آرزوئی که اگر حرف دلی (نه درد دلی) برای گفتن باشد در کمترین شکل آن، دوست و رفیق درست پیمانی در کنارمان باشد که با او در خلوتی دوستانه به نجوا بنشینیم و با خاطری آسوده حرف دلمان را با اطمینان با دوست در میان بگذاریم. از غرور بیجا و بی پایه واز خود شیفتگی و خود مرکز بینی بپرهیزیم و از حسادت و چشم در چشم رقابت دوری کنیم. از کذشته فقط درس بیاموزیم و آنرا تکرار نکنیم.
در زمان حال و در آنچه خود ساخته ایم و به آن به نیکی پرداخته ایم زندگی کنیم ولی به آینده بیندیشیم.
اگر هم چنین امکانی نباشد که در این روز و رزوگار دور از باور نیست که بتوان همدلی و هم سخنی پیدا نمود، باز جای شکرش باقی است که هر گاه خیلی وامانده و افسرده و غمگین و نگران هستیم، دل به پند و اندرز های بزرگان علم و ادب مان بسپاریم و سر به آستان گلستان و بوستان و دیوان حافظ و شاهنامه و خیالم و نظامی و عطار نیشابوری بیاسائیم تا با ادبا و شاعرانمان حرف دل را نجوا کنیم و شاید پاسخی دریافت نمائیم.
غرق در خلوت دل و غوطه ور در تنهائیی خیال پراکنده خودم بودم و بر پرنده ای خیره شده بودم که بر شاخ درخت منزلمان نشسته بود و در آرامش کامل آواز دلنشینی سر داده بود. شنیدم که پرندگان دیگر هم با او همخوانی میکردند و افسوس از اینکه چرا ما انسانها با هم همخوانی نمیکنیم.  
چه کسی تا کنون آرزو نکرده که بجای پرنده ای آزاد و رها از تمام گرفتاری های روزانه بر شاخ هر درختی که در دسترسش باشد نپرد و به هر جا که بخواهد پر نکشد؟ من هم یکی از آنها هستم. در این حال و هوای خیال پردازی به این پرسش همگانی فکر میکردم که چه بر سر انسان زمان ما میرود و چه شد و چه باید کرد و چگونه میشود بی خیال بود و این همه گرفتاری را تحمل کرد. در همین آشفتگی خیال بودم که بی درنگ یاد سروده سعدی افتادم و میل سفر به  گلستان او که نسیمی بر برهوت خیالم وزیدن کرد و نفس عمیقی که میفرماید:

 چُنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
 چُنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند، زرع و نخیل
بخشکید سرچشمه‌ های قدیم
نماند آب، جز آبِ چَشمِ یتیم
نبودی بجز آهِ بیوه‌زنی
اگر برشدی دودی از روزنی
.........
 در عجبم که در کدام سروده از ادبا و شعرای ما سراغ دارید که سخنی از عشق بمیان نیامده باشد. ممکن است دوستی یا هم زبانی و هم نوعی بپرسد، اکنون با همه این نگرانی ها و آشفتگی فکر و ذهنی و ویروسی و جنگ و درگیری نفسی و حالی  و جائی برای عشق نمیمان و چرا به سراغ عشق و دوستی رفتم. ممکن است گفته شود چه دل خوشی دارم و یا گرسنگی نکشیدم که عشق را فراموش کنم. من هم اعتراف میکنم که همه اینها درست و سر جای خودش و در کمال فروتنی و قبول حرف حساب عرض میکنم،  مگر روزی که سعدی این قصده را نوشت نگرانی و دل مُردگی و آشفتگی ذهن و خیال وجود نداشت؟ مگر حافظ که سخنش را با کلام عشق آغار کرد در آنزمان کسی گرسنه نبود و درماندگی و افسردگی وجود نداشت؟
 مگر حافظ گرانمایه سخنش را با غزل:  الا یا ایهّا الساقی اَدِر کاَساً و ناوِلها - که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها .. شروع نکرد.
مگر مولانا نسرود که:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم – که تا ناگه ز همدیگر نمانتیم
کریمان جان فدای دوست کردند – سگی بگذار ما هم مردمانیم

مگر نظامی در پنج گاهش (خمسه) از عشق فرهاد کوه کن و خسرو انوشیروان (شاه و گدا) به شیرین داستان ها نگفت؟ و هزاران  مگر و چرای دیگر.
مگر راه دومی هم بجز عشق و دوستی و همدلی و همدردی و همزبانی با همنوع برای آسوده زیستن  وجود دارد؟.
مگر نه اینکه دنیای علم روان و بدن انسان امروز مدیتیشن (روان درمانی)  و آسوده سازی فکر و خیال را یکی از بهترین شیوه ها برای عقل سالم و بدن سالم و آسودگی خیال و سلامت روان و کارآئی فکر و ذهن بشر پیشنهاد نمیکند؟
مگر نه اینکه اگر همدلی و همدمی پیدا کردی و توانستی به او اعتماد و اطمینان کنی و حرف دلت را بزنی بیشتر و بهتر از هزار آرامش بخش شیمیائی حالت را بهتر میکند. بیائید به دل های همدیگر برسیم، بیائید با مهربانی و دوستی و عشق حال دل همدیگر را خوب کنیم. از همدیگر غافل نشویم.
چرا غمگین باشیم، چرا برای حرف های دلمان همدمی نداشته باشیم. اگر حکومت ها بما ظلم میکنند و ستم های چندگانه روا میدارند که ما هیچگونه کنترل و میزان سنجش و مهکی برای اندازه آنها نداریم چرا خومان بفکر همنوع مان نباشیم؟
با اندکی مهربانی، دلاوری و شهامت در گفتن دوستت دارم، در دل همدیگر اعتماد و اطمینان ایجاد کنیم، با اندکی گذشت تا آنجا که ممکن است مهربان باشیم و اگر جای بخششی هست همدیگر را ببخشیم.
با هم باشیم تا آسوده تر زندگی کنیم، تا بیشتر بدانیم و بهتر بتوانیم.
به امید روز های روشن با دل های شاد تر.
دوستتان دارم، عاشق انسانیت انسان ها هستم.
  

May 9, 2020

نقش ملت ها در تحولات و رخداد های اجتماعی

نقش ملت ها در تحولات و رخداد های اجتماعی
با دوست خوبی در باره اثرات مردمی در رویداد های تاریخی در ایران و جهان داد و ستد فکری میکردم با خود کفتم سر خط ها را  با شما دوستان عزیزم هم در میان بگذارم. باید اشاره کنم که تعاریف دولت و ملت و مردم و جوامع بشری را دانشمندان علوم انسانی نوشته اند و من فکر نمیکنم در این پلت فورم اجتماعی جای بحث های علمی و تحقیقی باشد. شبکه های اجتماعی بیشتر جایگاه خبر رسانی هستند که اگر دیدگاهی مانند نقش ملت ها یا مردم در تحولات اجتماعی عنوان شود خواننده خودش مسئول است برود تحقیق کتد.
در نتیجه خیلی سر راست و با سرعت نور میروم سر ریشه این تفکر و مثال های تاریخی در اندازه توان دانش و آگاهی خودم. البته سپاسگزار از ارمغان و هدایای دیدگاه های شما هستم و باور دارم که از شما و نظرات تان میآموزم، پس لطفاً دریغ نفرماید.
از جوامع قبیله ای و تیره و تبار ها و جنگ های قبیله ای که به رهبری سران قبایل و طایفه ها و تیره و تبار ها که مردمان در آنها فقط سیاهی لشکر برای کشته شدن بودند که بگذریم، میرسیم به روی کار آمدن اولین حکومت های متمرکز در ایران (ماد ها) و پس از آن سلسله ها پادشاهی ایران باستان و یونان و روم که دیگر از قبیله و تیره و تبار ها کمتر نقشی در حاکمیت و یا دولت ها دیده میشود.
در حکومت های پس از دوران باستان (امپراتوری ها) و حتی پادشاهی های ملی که پس از سرنگونی امپراتوری روم در اروپا شکل گرفتند قدرت همچنان در دولت ها متمرکز بود و مردم هیچ نقشی در انتخاب آنها و تصمیم گیری ها نداشتند.
این وضعیت نابسامان نقش هیچ و پوچ مردم و ملت ها در رخداد های اجتماعی همچنان ادامه یافت تا نوبت به کلیسای قرون وسطی و حکومت های خدا گونه اسقف ها رسید و اختراع گیوتین که ننگ کلیسای قرون وسطی شد.
در خاور میانه و پس از سرنگونی امپراتوری ساسانی، شمشیر خونین از غلاف اسلام خون ریز بیرون آمد که بیشترین جنایت های فرماندهان جهل و جنون نصیب  ما ایرانی ها شد که لازم به شرح داستان کربلا نیست.  
قدرت هیچ و پوچ مردمان همچنان در نوک شمشیرهای رهبران و فرماندهان و حاکمان خون ریز بود که اولین انقلاب کلاسیک جهان در فرانسه سال های 1780 پدیدار شد که به مدت 200 سال اروپا و نیمی از جهان را به خاک و خون کشید. انقلاب از درون کاخ لوئی شانزدهم پایه ریزی شد و با شورش زندانیان زندان باستیل آغاز گردید که خود زندانیان (مردم) روحشان از آن خبر نداشت. در تاریخ ها آمده، روزی که لوئی 16 در بالکن کاخ مسکونی جمعیت زندانیان را دید به نخست وزیر گفت، عجب آشوبی براه افتاده! نخست وزیر جواب داد، قربان انقلاب است نه آشوب.
برابر تمام اسناد موجود انقلاب "کبیر" و خون ریز فرانسه عامل این شورش ها و حمله به زندان باستیل مخالفان درون حکومتی لوئی 16 بودند که سهم بیشتری از قدرت و مال و منال را میخواستند. پس مردم فرانسه در راه اندازی انقلاب نقشی نداشتند.
من دارم با سرعت سیر نور آگاهی رسانی میکنم، دوستان تاریخ را بخوانید و اشتباهات مرا گوشزد بفرمائید.
برسیم به تحولات اجتماعی و انقلاب روسیه در سال 1917 که توسط لنین با درس گیری از مانیفست مارکس و انگلس در انگلستان فرموله شد و به کمک سخنران و حراف معرف و معمار انقلاب لئون تروتسکی همه گیر شد. نیروی انقلاب روسیه که حکومت تزار ها و خانواده رومانوف ها را سرنگون کرد سربازان بیسواد یا کم سواد ارتش تزاری بودند و از مردم عادی کوچه و بازار خبری نبود. بعد از پیروزی هم یک عده سود طلب و فاشیست مانند استالین میوه چینی کردند درست مانند دست آورد های انقلاب ایران. در انقلاب روسیه 20 میلیون انسان بیگناه به جوخه های اعدام استالینی گفتار و کشته شدند. البته 20 میلیون هم در جنگ جهانی کشته شدند.
در چین، مائو هم به کمک یک عده دزد (بندیت ها) و گدا گرسنه های خیابانی و با تبلیغ اینکه باعث و عامل گرسنگی شما پولدار ها و ارباب ها هستند و آنها را تشویق میکرد به انبار های برنج و آذوقه ه حمله و آنها را غارت کنند.  یعنی در آغاز کار خبری از مردم در کار نبود. در انقلاب چین هم بیش از 100 میلیون انسان بیگناه کشته شدند. این جنایات کاران همان گداها و گرسنگان  بقدرت رسیده بودند که درست مانند انقلاب اسلامی عمل نمودند.
در هر جای دنیا تحول اجتماعی عظیمی رخ داده مردم آغازگران نبودند و در آنها نقش و دخالتی نداشته اند.
مثال کشور هندوستان شاید کمک کند که بدانید گاندی را انقلاب و یا شورش مردمی سر کار نیاورد. مهاتما گاندی تحصیل کرده (مهندس) انگلستان بود که با بهره گیری از انقلاب فرهنگی اروپا، رنسانس دست به مبارزه مسالمت آمیز زد و برنده شد.
در الجزایر هم که پس از سالها آشوب و جنگ و خونریزی به نتیجه نرسید نهایتا با ایجاد جبهه آزادی بخش ملی با کمک روشنفکران و سیاستمداران و رهبری احمد بن بلا ّ به پیروزی های نسبی رسید.
در لهستان و چکسلواکی هم مردم در تغییرات سیاسی نقش آن چندانی نداشتند یا پاپ اعظم کمک کرد یا کسانی مانند لخ والسا و الکساندر دوبچک و کمک جامعه بین المللی بود.
انقلاب مشروطه خودمان هم دست آورد خبر های خوش انقلاب فرهنگی و رنسانس از اروپا بود که فقط سه نفر معنی مشروطه را میدانستند. .   
خلاصهِ تمام درد سر های بالا برای شما اینست که، برای بوجود آمدن تغییر و تحولات اساسی در جوامع بشری زیاد نمیشود روی نقش مردم کوچه و بازار حساب کرد و باید بدانیم که مردم همیشه در دقیقه های نود وارد میدان میشوند، نمونه آشوب و فتنه خمینی بود که با وارد شدن کارتر و کالاهان و ژیسکاردستن و هلموت اشمیت به صحنه پیروز شد.
من هم مانند خیلی ها باور دارم که باید از نیروی فکری سیاستمداران، روشنگران، فعالان غیر وابسته سیاسی و مبارزان اجتماعی بهره گرفت.
یک فرد و یا یک حزب اگر هم به کمک توده های نادان و دزدان و سربازان کم سواد جامعه انقلابی را به ثمر برساند حتما به دیکتاتوری هار تری از قبل تبدیل میشود.  حالا اگر کسی بیاید و از من برسد آیا من به نیروی مردمی برای محرکه های انقلاب  یا تحول سیاسی در جوامع باور دارم یا نه، جواب من منفی است. محرکه ها و آغازگران همان الیت های خیر یا شر در جوامع هستند. ولی تمام کننده انقلاب ها مردمانی هستند که از انقلاب هیچ نمیدانند کما اینکه عکس "آقآ" را در ماه دیدند و اینک در ایران بر مسند قدرت ها نشسته اند و بر اسب های مراد سوار هستند.
خواهش میکنم، دیدگاه های خودتان را با احترام به عقاید همدیگر بنویسید تا من هم اگر به بیراهه رفتم راهنمائی شوم.      

May 2, 2020

دیدگاه نظامی گنجوی و مونتسکیو در باره چینی ها

این هم دیدگاه نظامی گنجوی و مونتسکیو در باره چینی ها و تجارت و داد و ستد با چینی های چشم تنگ، زیاده خواه و بخیل و متقلب و دزد و دروغگو
بیزاری از چین و چینی ها یواش یواش در اقصای عالم دامنگستر میشود تا آنجا که در همین امریکا چینی ها از توهین و تحقیر و تهدید و آزارهای زبانی و فیزیکی در امان نیستند
من دیشب بر حسب اتفاق نگاهی به خمسه حکیم نظامی انداخته و دنبال واژه ای می گشتم . در بخش چهل و سوم شرفنامه نظامی گنجوی تحت عنوان، « سگالش خاقان در پاسخ اسکندر » به قطعه ای بر خوردم که نشانگر آن است که از هشتصد سال پیش نیز چینیان به ناراستی و ریاکاری و دروغ و پیمان شکنی شهره بوده اند
حکیم نظامی در قرن ششم هجری چنین می سراید
ز چینی به جز چین ابرو مخواه
ندارند پیمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پیشینیان
که عهد و وفا نیست در چینیان
همه تنگ چشمی پسندیده اند
فراخی به چشم کسان دیده اند
اگر ترک چینی وفا داشتی
جهان زیر چین قبا داشتی
در کتاب روح‌القوانین مونتسکیو نیز پیرامون حیله‌گری چینی‌ها در داد و ستد های بازرگانی به نکاتی بر میخوریم که براستی حیرت انگیزند
مونتسکیو می نویسد
چینی ها حقه باز ترین و متقلب‌ترین ملت جهانند و در امور بازرگانی بهیچوجه نباید به آنها اعتماد کرد
او می افزاید: اگر کسی بخواهد با چینیان معامله ای انجام دهد باید ترازویی همراه داشته باشد زیرا هر فروشنده چینی دارای سه ترازو است. یکی ترازوی سنگین برای خرید است. دیگری ترازوی سبک برای وزن کردن اشیایی که می‌فروشد، سومی ترازوئی است که برای معامله با کسانی است که مواظب اند سر شان کلاه نرود
چینی ها حرص غیر قابل وصفی برای کسب منفعت دارند و هرگز نیز قوانینی برای مهار این زیاده خواهی های غیر اخلاقی وضع نشده است

بیائید رودخانه باشیم

این هم قطره ای برای افزودن به اقیانوس مهربانی های شما عزیزان هم سخ
بیائید رودخانه باشیم
داشتم فکر میکردم ما آدم ها که با داشتن خوی و خصلت های غیر همسان بنابر DNA هایمان متفاوت هستیم در تفکر و اندیشه هم بسیار ناهمگون هستیم که باز طبیعی هست.
اما در ناهمگونی ها بیشتر اندیشه کردم و نتیجه این شد که از کوزه کوچک تفکراتم بیرون زد، بخوانید و بگویید که درست است یا نادرست
کسانی از انسان ها مانند باران میبارند و زمین را سراب میکنند که بسیار هم خوب است ولی فصلی و‌ موسمی هستند. نمیشود گفت ریشه در ابر های گذشته خود داشته اند چون آن ابر دیگر ناپدید شده
کسانی مانند مرداب هستند که اگر باران نبارد اول بد بو و مولد حشرات و بعد هم خشک میشوند. تمام زندگی این گروه از بارش باران است
کسانی هم برکه کوچکی در بیشه زاری هستند که با قطره آبی که از زمین میجوشد فقط به دور و اطراف خود آب میرسانند و هرگز جاری نمیشوند. بقول ادبا، لنگ لنگان خرک خویش به منزل میرسانند
کسانی مانند آبی که در دل کوهی ذخیره شده است بسان چشمه ای مدام جاری هستند و زمین های اطراف را سیر آب و سبز میکنند و راه به رود و رودخانه ای نمیبرند
کسانی مانند رود هایی هستند که سر راه خود زمین ها را سیراب مبکنند و نهایتا به دریاچه ها هم میریزند
اما، خوشا به روزگار کسانی که از آن رودخانه هایی هستند که از دخیره آب در دل کوه ها و باران های موسمی همیشه جاری هستند که پس از سیراب کردن مرداب ها و زمین ها و تالاب ها و برکه ها، و عبور از دریاچه ها به اقیانوس میریزند
این رود ها در حالی که به اقیانوس میپیوندند هرگز از اصل خود و سرچشمه زندگی شان جدا نمیشوند و همیشه بیاد دارند که از کجا میایند و به کجا میروند
بیایید اگر هم به اقیانوس نپیوستیم، مرداب هم نباشیم. کوشش کنیم یک‌جایی یا یک جوری به برکه و چشمه و رودی بپیوندیم تا همیشه بر اصل و نسب و سر چشمه زندگی خودمانآگاه و استوار باشیم
باور داشته باشیم گر چه سر راه مان برای رسیدن به اقیانوس از کذر و گذار ها و سنگلاخ های رودی و پیچ و خم های رودخانه ها عبور میکنیم ولی در درازای راه پر پیچ و خم و کوه و کمر ها پاکیزه میشویم و سخت کوش و پیروزی را در اقیانوس ها با سایر رود های بزرگ و البته جانوران تنومند و نهنگ ها جشن میگیریم که
این خود تازه آغاز کار است و نه پایان راه
بیائید رود خانه باشیم، تا جاری باشیم، به گذشته خود وابسته باشیم، و راهی اقیانوس باشیم و به آن بپیوندیم